#دلتنگ_پارت_332


موقع خداحافظی شهاب و سعید به ماشین زانتیای مشکی رنگ سعید که یکم دورتر از ما بود تکیه داده بودن و به گریه های منو بهار خیره شده بودن

بهار و محکم توی آغوشم فشردم..سرشو توی ابراز احساسات فرو برد بود از ته دل گریه میکرد..شاید میخواست صورتش پوشیده باشه

بهار_خاطره من امشب چکارکنم؟کاش میمردم و این زجرو تحمل نمیکردم..همیشه آرزوم بود واسه خودم یه کاره ای بشم و با کسی که دوسش دارم ازدواج کنم اما ببین چی شد؟!

گریه امونش نداد حرف بزنه

پدرش اومد کنارمون و با خشم رو به بهار گفت_بسه دیگه مگه اومدی ختم من اینجور اشک میریزی؟

بهار خودشو ازم جدا کردو بدون اینکه نگاهی به باباش بندازه گفت_واسه عزای تو هم اینطور گریه نمیکنم..امشب آخرین دیدار ماست..دیگه هیچوقت اجازه نمیدم چشمتون به من بیوفته

و راه افتاد و سوار ماشین عروس شد..ماشین به حرکت در اومد..واسش دست تکون دادم که جوابمو داد

ازهمین جا هم غم چشماش نمایان بود.نگاه سعید کردم..سرشو پایین انداخته بود

چقدر غمناک..چهرش خیلی آشفته بود..خدا این اتفاقاتو نصیب هیچکس نکنه

نگاهی به شهاب انداختم که کنارش ایستاده بود..اون هم داشت به بهار نگاه میکرد

دامنمو با دستم کمی بالا آوردم و وارد ویلا شدم..

مانتومو پوشیدم و بعد از برداشتن کیفم رفتم بیرون..هنوز بودن

رو به مادر بهار گفتم_خاله یه زنگ میزنید آژانس واسم؟

خاله_عزیزم وایسا یه نیم ساعت دیگه حرکت میکنیم تورو هم میبریم

من_مرسی.الان برم بهتره مامان نگران میشه

خاله_باشه عزیزم.صبرکن بابای بهار بیاد میگم زنگ بزنه

سر تکون دادم..خاله شروع کرد به بدرقه ی مهمون ها و من هم اونجا داشتم غاز میچروندم

شهاب و سعید هنوز اونجا بودن..شهاب اومدم سمتم و گفت_بیا برسونمت

من_مرسی الان زنگ میزنن به آژانس واسم

خیلی سرد جواب داد_این موقع شب سوار آژانس بشی؟عجیبه

romangram.com | @romangram_com