#دلتنگ_پارت_316


نمیخواستم حتی نشونی از رد اشکی که جاری شد رو ببینه

سرشو تکون داد

روشو کرد سمتم و گفت_بریم قدم بزنیم

بدون حرفی راه افتادم.ذهنم درگیر بود.(قدر لحظه هاتو بدون)

نکنه....نکنه یه وقت منظورش شهاب باشه!؟ نه نه بسه خاطره اون زن کسی نبود که بخواد آینده ی تو رو ببینه..خدایا نمیخوام بختم مثل مامانم شه..من تلاش میکنم

کف دست هامو نگاه کردم..این ها فقط خط بودند نه زندگی من

زندگی من کف دستام نیست بلکه زندگی من کنارم داره قدم میزنه

نفس عمیقی کشیدم!

سکوت رو شکستم

_تو هم میخوای برگردی شیراز؟

شهاب_شاید

_پس مینا چی میشه؟

شهاب_اون برگشت شیراز

ته دلم شاد شد

ادامه داد_عکس های توی مجله رو دید

با تعجب گفتم_مجله؟چه عکسی؟

شهاب_مجله ی روز..عکس های شب مهمونی رو..تو هم بودی

از شدت تعجب چشم هام گرد شد!عکس های ما؟حتما نوشته شده نامزدیم.وای نه..مامان یا هرکس دیگه ای ببینه بدبختم

شهاب_تو فکرش نرو.بیا اینجا

با هم رفتیم و روی نیمکتی نشستیم

romangram.com | @romangram_com