#دلتنگ_پارت_310


با صدای زنگ در بلند شدم و رفتم بازش کردم

خاله نگین بود

من_سلام خاله جون..این طرفا

خاله_سلام عزیزم..چی بگم بخدا همش درگیرم.مامانت هست؟

از جلوی در کنار رفتم و گفتم_آره بفرمایید داخل

کفش هاشو در آورد و وارد شد..مامان هم اومد استقبالش

مامان چایی آورد و کنار هم نشستن و من هم اونطرف مشغول تست زدن شدم

صدای خاله رشته تمرکزمو کاملا از هم گسست و سر برگردوندم تا عکس العمل مامان رو ببینم

خاله_خورشید مهسا زنگ زد گفت مامانت پاشو کرده توی یه کفش که بیاد گیلان..راستش فهمیدن که اینجایی

رنگ از چهره ی مامان پرید..میدونم بعد از 15سال واقعا سخته

به نقطه ی نامشخصی خیره شد و حرفی نزد..توی افکارش غرق بود.توی خاطرات..

یه لحظه از درد صورتش توی هم جمع شد و دستشو روی سرش گذاشت

نفهمیدم با چه سرعتی هجوم بردم سمتش

دست گذاشتم روی پاش و رو بهش با ناراحتی نالیدم_مامان!

خاله_قربونت برم خاله چرا میترسونی ما رو؟چیزی که نیست سرش تیر کشید

مامان خم شدو گونم و بوسید و گفت_چیه مامان؟چیزیم نیست یه لحظه شوکه شدم

رو به خاله گفت_نگین نه..به هیچ وجه دیگه حماقت نمیکنم

خاله_ یه چیز دیگه خواستم بگم..منو ببخش اما مجبور شدم

منو مامان با ترس ومنتظر بهش چشم دوختیم

سرشو انداخت پایین و گفت_مازیار..دیروز زنگم زد و بخاطر تو کلی داد و بیداد کردو در آخر شمارتو خواست..قبول نکردم که تهدید کرد..گفت دلم از خورشید پره بخدا یه بلایی سر خانوادش میارم.منم دیدم زیادی جدیه شمارتو بهش دادم

romangram.com | @romangram_com