#دلتنگ_پارت_277
اهمیت ندادم..از این مکان بدم میومد اما مجبور بودم یکم صبر کنم
مسعود هم با ژاله رفتن قسمت دیگه ای نشستن
معمولا میزها دونفره بود
آهنگی پخش شد به همراه نور ملایم رنگی..همه جوون ها رفتن وسط و شروع کردن به رقصیدن
آنا_بلندشو شهاب
دستمو کشید و با هم وسط رفتیم
دستشو دور گردنم حلقه کردو خودشو بهم چسبوند..توی نگاهش مشخص بود نقشه کشیده تا منو به دام خودش بندازه اما کور خونده
صورتشو نزدیک کردو با چشم های خمار بهم خیره شده بود و خودشو توی آغوشم تکون میداد
آهنگ شادی به نظر میرسید اما ر**ق*ص های این جمع ربطی به آهنگ نداشت
گارسون در حین رقصیدن نوشیدنی غیر مجاز پخش میکرد..هردو برداشتیم
آنا جامشو به جامم زد و سرکشید..من هم پشت سرش سر کشیدم
چند تا پیک دیگه هم خوردیم..خودمو به حالت خمار زده بودم اما واسه هدفم بیشتر از هردفعه ی دیگه ای سرحال بودم
آنا مشخص بود که از خود بی خود شده چون گفت_نظرت چیه بریم بالا صحبت کنیم؟
هدفم همین بود اما توی نقشم این درخواست از جانب من بود..جای تعجب داشت..
پوزخندی زدمو گفتم_چرا که نه این قسمت هاش رو من دوست دارم
خندید و گفت_واقعا عشقی تو
دستمو کشید و رفتیم سمت یکی از اتاق ها و وارد شدیم
اتاق بزرگی بود با نمای مشکی..منظره ی تاریک و زیبایی رو ایجاد کرده بود
آنا درو قفل کرد و به در تکیه داد
همونطور که با عشوه نگاهم میکرد گفت_نظرت راجب به امشب چیه؟در موردم نظرت عوض نشد؟
romangram.com | @romangram_com