#دلتنگ_پارت_269
رفت سمت سینی و برش داشت..روی زمین گذاشتش و پشت به من نشست
شهاب_حالا عوض کن
بهش نمیخورد مردی باشه که دنبال دخترا باشه برای همین خیالم راحت بود و سریع لباسامو عوض کردم و رفتم کنارش نشستم روی زمین
شهاب داشت میخورد..قاشقم رو برداشتم و شروع کردم به خوردن..واقعا طعم خوبی داشت..همیشه غذاهای محلی رو دوست داشتم
یه لحظه غذا توی گلوم پیچید..نگاهی به لیوان دوغ انداختم..نصفه بود..نه نباید بخورم
به زور سعی کردم لقمه رو پایین بفرستم اما از بد شانسی من سکسکم گرفت و صداش بلندشد..دست گذاشتم روی دهنم
شهاب سرشو بلندکردو بهم نگاهی انداخت..من تاحالا صدبار آبروم جلوی شهاب رفت خدا بقیشو به خیر بگذرونه
زیرلب گفت_خب بخور
وبه لیوان اشاره کرد..از اون جایی که چاره نداشتم لیوانو برداشتم و سرکشیدم
از خجالت سرخ شده بودم..شهاب غذارو خورد و کنار رفت
من هم دیگه ولش کردم و باسینی رفتم توی آشپزخونه..همه خواب بودن
برگشتم توی اتاق
شهاب روی رخت خواب دراز کشیده بود..چراغ رو خاموش کردم و رفتم سمت دیگه ی رخت خواب دراز کشیدم..سعی کردم به چیزی فکر نکنم و بخوابم..
صبح با سروصدا های زیادی که به گوش میرسید چشم باز کردم..اوففف مراسم داره شروع میشه..خیلی خوابم میاد
به ناچارگی از جام برخاستم..مانتو و شلوار و شال مشکی سریع پوشیدم و از اتاق خارج شدم..انقدر در هم برهم بود که کسی متوجه ی حضور من نشد..بعضیا گریه میکردن و بعضی های دیگه درگیر پختن حلوا بودن..خوردن حلوای عزای عزیزت خیلی دردناکه
کفشمو پوشیدم و رفتم توی حیاط..شهاب کنار ساسان ایستاده بود و داشتن حرف میزدن..با دیدن من ساسان لبخند زد و شهاب بعد از انداختن نیم نگاهی بهم نگاهشو چرخوند سمت ساسان..رفتم کنارشون ایستادم
ساسان_خیلی خوشحالم که اومدید..سینا همیشه دوست داشت که توی جشن هاش دوستاش باشن اما چه کنیم که مجبور شدم دوستاشو به عزاش دعوت کردم
انگار بازدن این حرف خورد شد..قلب من هم فشرده شد..یکی از دست هاشو گذاشت روی چشم هاش و با قدم های بلند رفت از در خارج حیاط خارج شد
نفس عمیقی کشیدم..رو به شهاب گفتم_میریم قبرستون؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد..با هم وارد خونه شدیم..ایندفعه برعکس دفعه ی اول همه ی نگاه ها برگشت سمت ما..دخترهای جوون با حسادت و بقیه زن ها با غیض نگاهمون میکردن.صورت هاشون حالت دیدن صحنه ی خلاف رو داشت
romangram.com | @romangram_com