#دلتنگ_پارت_257
باتعجب گفتم_یعنی چی؟
مامان_یعنی اینکه در ازاش یه چیزی خواست
اولش ترسیدم اما با تسلط کامل برخودم گفتم_چی؟
مامان بهم خیره شدو گفت_اینکه با شادی مثل یه مادر رفتار کنم
سرمو انداختم پایین وحرفی نزدم
مامان_بلندشو زنگش بزن بیاد اینجا
من_مامان ما با هم قهریم
مامان_خب برو آشتی کن
بابی حوصلگی روی مبل لم دادم و گفتم_وای حوصله داریا
جدی جواب داد_خاطره بلندشو برو همین الان.همه رو از خودت نرون.یه روز من نیستم نمیخوام تنها باشی..همه رو واسه خودت نگه دار
بلند شدم و بدون حرفی رفتم توی اتاق..یه شلوار لی به همراه بافت مشکی و شال مشکی پوشیدم و از خونه زدم بیرون..حالم از خودم بهم میخورد..هردفعه مجبور بودم اینا رو بپوشم..آخه مگه جز این چند تا مانتو و پالتو چیز دیگه ای هم بود؟!
توی حال خودم بودم که دیدم رسیدم دم در خونشون
کسری با دیدن من سلامی کردو از جلوی در کنار رفت..بعد از گفتن سلام وارد شدم
نزدیک در بودم که صدای داد و بیداد شهاب به گوشم رسید
شهاب_تو حالت بده؟ببین اعصاب ندارم تو یکی هم کم رو اعصابم راه برو..بشین سرجات
یعنی داشت با شادی دعوا میکرد؟حتما اینطوره..رفتم سمت صدا..پشت خونه بود.وقتی رفتم پشت خونه بادیدن صحنه ی پیش روم ذهنم،دهنم همه چیم قفل کرد..باورم نمیشد..دست و پام یخ بسته بود
شهاب و مینا داشتن همو میبوسیدن..با اینکه هنوز عاشق شهاب نشده بودم اما...
وای نمیدونم..اشک توی چشمام جوشید..منو باش..با این همه خیال و توهم داشتم توی رویای شهاب سیر میکردم
برگشتم و رفتم سمت خونه..نمیتونستم برم.کسری بهشون میگفت شهاب هم میفهمید
چند قطره اشک روی گونم رو پاک کردم و وارد خونه شدم..هنوز بغض داشتم اما به سختی تونستم جلوشو بگیرم
romangram.com | @romangram_com