#دلتنگ_پارت_253


مینا_میدونی شهاب..من همیشه تنها بودم..تو این دنیا فقط یه منی بودم و یه پدر پست و رذل..پدر من هیچوقت واسه ثانیه ای باخودش فکرنکرد که شاید منی هم وجود داشته باشم..همیشه دنبال سرپناه بودم..محبت یه مرد..اما مردی که توی زندگیم بود محبتشو دوست نداشتم..من فقط محبت مردی رو دوست دارم که منو به چشم مزاحم یا بهتر بگم مگس نگاه میکنه..اما چه کنم که آخر این راه به بن بست ختم میشه و شد

بلندشدو چشم تو چشمم گفت_فردا صبح برمیگردم شیراز..مرسی که تااینجا منو تحمل کردی

توی چشم هاش اشک حلقه زده بود..سرشو انداخت پایین و رفت داخل دستشویی

دستی به صورتم کشیدم..دیگه نمیدونم چکارکنم

از اتاق خارج شدم و رفتم سمت اتاقم..خالی بود..حتما رفتن

فاطمه همون موقع اومد و غذا رو روی میز گذاشت و رفت..بعد از خوردن غذا روی تخت دراز کشیدم

چشم هامو بستم تا بخوابم..اما بوی خوشی به مشامم خورد

بوی عطر شامپو..درسته عطر شامپوی خاطره

چشم هامو بستمو بوییدم..حس خوبی نسبت به این دختر هم مثل بقیه نداشتم اما چهره ی معصومی داشت

دیگه هرکاری کردم خوابم نبرد

باصدای گوشیم سربلندکردم..شماره ناشناس بود

جواب دادم_بله

صدای دخترونه ای توی گوشم پیچید

_سلام شهاب جان خوبی؟

یکم فکرکردم..درسته این آنا هست

من_فکرشو نمیکردم زنگ بزنی

آنا_مگه قولمونو یادت رفته؟

من_معلومه که نه..من همیشه آماده ام واسه صورت کسیو به خاک مالوندن

آنا_اما ایندفعه فرق داره دکی جون

من_خوب باهوش هستی

romangram.com | @romangram_com