#دلتنگ_پارت_249


من_خوبی؟

دستمو روی پیشونیش گذاشتم تا ببینم تب داره یا نه که نداشت

چشم هاشو باز کرد اما هنوز خمار بود

چشمش به من خورد ولی حرکتی نکرد..همونطور خیره شده بودم

اخم کردم اما هنوز تغییری نکرده بود..بهش دقیق شدم

چشمش به من بود اما ذهنش جای دیگه

کمی که گذشت یه دفعه زد زیر گریه و گفت_تشنج کردم درسته؟باز این درد؟تمومی نداره؟

سرشو به بالش کوبید و گفت_چرا خلاصم نمیکنه؟

همونطور که میرفتم سمت میز گفتم_خوب میشی

همون موقع در اتاق باز شد و شادی و مامان خاطره اومدن داخل اتاق

مامانش تا خاطره رو دید با سرعت رفت سمتش..دستشو گرفت و گفت_چت شده؟

خاطره همونطور که گریه میکرد گفت_مامان چرا این درد تموم نمیشه؟چرا من خوب نمیشم؟چرا هر لحظه که میخواد اینجور شه باید تمام دردارو حس کنم؟

دست گذاشت روی سرش وگفت_تیر میکشه..خیلی هم درد داره..مثل الان

مادرش خاطره رو توی آغوش کشیدو با گریه گفت_همش تقصیر منه..نتونستم خوب ازت مراقبت کردم

دستمو توی موهام فرو بردم..قلبم به درد افتاده بود..مادر؟چه کلمه ی ناآشنایی!چیزی که من و شادان نه اما شادی همیشه ازش محروم موند

چشم ازشون گرفتم و سرمو چرخوندم و به شادی چشم دوختم..حواسش جز اون دو نفر به هیچی نبود..توی چشم هاش اشک نبود اما غم بود

رفتم سمتش و دستشو توی دستم گرفتم..بدون گرفتن چشم از اونا،سرشو روی سینم گذاشت و دوباره مشغول دیدن اونا شد

کمی که وضعیت توی سکوت گذشت،مامان خاطره ازش جدا شد و رو بهم گفت_ممنون..لطف کردید

من_مگه تحت نظر دکتر نیست؟

_چرا ولی یک ماهی میشه که دکترش رفته خارج از کشور

romangram.com | @romangram_com