#دلتنگ_پارت_236


لبخندی زدو با حرص گفت_رو نُُرومی!

با پوزخند رو بهش گفتم_چیو اثبات کنی؟

فهمید منظورم حرف قبلیشه..صاف نشست..صداشو صاف کردو گفت_که با اونی که توی ذهنته فرق دارم

دست به سینه نشستم و گفتم_خواهیم دید

آنا_شمارتو بهم بگو

من_شرطتو نگفتی

آنا_آهان..خب اگر بهت ثابت شد معلومه دیگه دل بهم میبندی!

من_دل؟

و خنده ی کوتاه مصلحتی سر دادم

گردنمو به چپ و راست تکون دادم و شمارمو گفتم..برام مهم نبود یادداشت میکنه یا نه

همونطور که حدس میزدم سریع موبایلشو برداشت و یادداشت کرد

وقتی یادداشت کرد،لبخندی به روم پاشید..اخمی کردمو نگاهمو ازش گرفتم

نگاهی به ساعت کردم..ساعت11بود

من_بنظرم بریم دیگه..دیر وقت شده

همه تایید کردن و بلند شدیم..گارسون اومدو حساب کردم پول سفارشات رو...

کنار ماشین ما بودیم که آنا رو بهم گفت_دکتری؟

من_چی؟

آنا_تو دکتری!مطمئنم

میخواست انکار کنم!خب بدونه!که چی؟

حرف دلمو به زبون آوردم

romangram.com | @romangram_com