#دلتنگ_پارت_217
مامان بود..محکم توی بغل فشردمش
من_سلام مامان..وای چقدر دلم برات تنگ شده بود
مامان_سلام قربونت برم..منم همینطور..خوبی مامان؟اذیت نشدی این چند روز؟
لبخندی زدمو با آرامش گفتم_نه همه چی خوب بود
از جلوی در کنار رفتم تا وارد شه..ساکش رو ازش گرفتم و به اتاقش بردم..خودشم بعد از گرفتن دوش،رفت خوابید
منم با بی حوصلگی کمی از ناهارو خوردم
ساعت حدود های 6 بود و مامان هم هنوز خواب بود..
روی مبل دراز کشیده بودم و داشتم موبایل بازی میکردم که متوجه شدم شماره ی ناشناسی داره روی گوشیم زنگ میزنه
از اونجایی که مزاحم نداشتم جواب دادم
من_بله؟
اما صدایی شنیده نشد..دوباره به حرف اومدم
من_الو
اما بازم صدایی شنیده نشد..من هم قطع کردم..یااون لاله یا من کَرم
باصدای مامان چشم از گوشی گرفتم و بهش چشم دوختم
مامان_ناهارتو خوردی؟
سرمو به علامت(آره)تکون دادم..اون هم همونطور که میرفت سمت آشپزخونه گفت_امتحانات از شروع کی میشه؟
من_از چند روز دیگه
مامان_کنکور چندم داری؟
من_فکرکنم 25 مرداد باشه
اونم حرفی نزد و رفت تا ناهارشو بخوره
romangram.com | @romangram_com