#دلتنگ_پارت_129
من_منم میرم یه دوری بزنم ننه.زود میام
ننه هم باشه ای گفتو وارد شد.
مهدیس از اون طرف راه افتاد و منم از یه قسمت دیگه..
رفتم و رفتم تا رسیدم به یه جایی که فقط درخت بود..یکم ترسناک بود ولی به دل مینشست
رفتم و روی زمین خاکی نشستم..بوی عطر معطر خاک با بوی گل و گیاه اونجا قاطی شده بود و با استشمامش روحیه و درون رو شاد و سرشاز از لذت میکرد..گاهی اوقات دوست داشتم با خودم خلوت کنم
شهاب دیگه حتما بخاطر کار سینا داره پول جور میکنه..دیگه راهی نیست که بخوام از اون راه بهش نزدیک شم
باید فکر کنم..یه راهی باید باشه..من نمیتونم بیخیالش بشم..دست خودم نیست ولی باید دوباره ببینمش
این اسمش عشقه؟؟نه نیست اما دوست داشتن میتونه باشه
این فکرای بیهوده منو به جایی نمیرسونه
بلند شدمو رفتم سمت خونه..وقتی وارد شدم بهارو هم دیدم.باهامون حرف نمیزد.خودشم فهمید که دیگه اینجا بهمون خوش نمیگذره واسه همین زنگ زد به باباش و اونم قرارشد شب بیاد دنبالمون
* * *
همون لحظه تمام چراغ های عمارت خاموش شد و فقط هاله نور سرخ رنگ ملایمی توی فضا پخش شد و جو بسیار رمانتیکی رو ایجاد کرده بود..آهنگ شادی هم پخش شد و تمام ذوج ها ریختن وسط و شروع کردن به رقصیدن..بهار جیغ خفه ای کشید و منو برد وسط..من هم که بدم نمیومد شروع کردم باهاش رقصیدن..نصف بیشتر جمعیت درحال رقصیدن بودند.اونقدر که همه به هم چسبیده بودن
داشتم میرقصیدم که یه لحظه پام پیچ خورد و از پشت داشتم میوفتادم که دستی ابراز احساسات شد..دست های گرمی بودن..به روبه روم چشم دوختم.جمعیت جلوی دیدم نسبت به بهار رو گرفته بود..اون شخص پشت سرم کمک کرد تا بلندشم..توی یه حرکت برگشتم عقب..از چیزی که دیدم وحشت کردم..ضربان قلم شدت گرفت..چشم هام اندازه ی کاسه شده بودند
دستمو به آرامی گرفت توی دست های مردونش
به شدت پسش زدم و گفتم_تو...
لبخند چندش آوری زد و چیزی نگفت
سریع به عقب برگشتم و از وسط جمعیت خارج شدم..انقدر جمعیت زیاد بود..موندم چرا فقط اون قسمت جمع شدند..حیاط به این بزرگی..بالاخره از اون جمع تنگنا بیرون اومدم..ایستادم و برگشتم پشت سرم..داشت میومد..سریع برگشتم که برم با دماغ برخورد کردم به چیزی..احساس کردم دماغم شکست از درد زیادی..اشک توی چشم هام جمع شد..دست گذاشتم روی بینیم و سرمو بلندکردم.شهاب بود..نفس راحتی کشیدم اما بازم از درد عصبانی شده بودم
من_کوری با این هیکل گندت میای جلوی من؟
پوزخندی زد و گفت_تو داری تمرین دوندگی میکنی
با یاد اون،با وحشت برگشتم عقب..
romangram.com | @romangram_com