#دلتنگ_پارت_105


بهار_دارم میبینمت..الان میام

از دور دیدم کسی داره میاد این سمت

اوه بهار ما رو باش

شلوار جین مشکی رنگی و سویشرت طلایی رنگی تن کرده بود به همراه کلاه و شال گردن مشکی رنگی..نیم بوت طلایی رنگ هم پوشیده بود

اومد نزدیک..هم دیگرو بغل کردیم

بهار_چطوری مشنگم

من_زهرمار..خیلیم عالیم.بریم پیش بچها

و راه افتادیم سمتشون

جمعشون هم جمع بود..بهار و پروانه و یه دختر که یه جورایی از ما بزرگتر میزد،بودن

دختری با پوست برنز و چشم و ابروی مشکی و موهای شرابی ل*خ*ت کرده که از زیر کلاه بیرون زده بود

باهاش سلام کردم و رو کردم به دو پسر دیگه ای که توی جمع حضور داشتن

یکیشون درشت هیکل و تپلی بود که میخورد لنگه ی بچها دلقک باشه و اون یکی هم لاغر بود که مطمئنا دوست پسر اون دختر بود

با اونا هم سلام کردمو کنارشون نشستم

آتش کوچیکی روشن کرده بودن روی شن ها و روش سنگدون درحال کباب شدن بود و جلوی بهار و اون دختر هم قلیون بود

بچها کلی تعریف کردن و خندیدیم و همچنین کباب هارو هم خوردیم

اون پسر تپله که فهمیدم اسمش محمد هست با لهجه ی شمالی زیبایی روبهمون گفت_خب کیا آماده هستن بریم آب بازی؟

بهار هم باخنده،با لهجه ی شمالی رو بهش گفت_نه داداش من سرده هوا

محمد_قبول نیست بهار خانم

و رفت نزدیکش..بهار جیغی کشید و گفت_نه جون تو محمد..یخ میزنم

محمد خندید و بهارو توی یه حرکت انداخت روی کولش

romangram.com | @romangram_com