#دلهره_پارت_233

واقعیتش اینه که ...حس و حال ِ جدید ِ من ربطی به ناز و ادا نداره ، دلم گرفته...خیلی وقته که حس میکنم ازدواج اون چیزی نبود که من توی سرم داشتم.
هرچقدر تورم و وضع اقتصادی بهم میریخت، عطا بیشتر سرش به کار گرم میشد ، بغیر از کار شرکتی که هست ، وقت های آزادشم مقاله تایپ میکرد تا میرفت مسافرکشی....
مسافرکشی و که به من نمیگه ولی من میفهمم، همین چند روز پیش ، وقتی میخواستم برم خونه ی مامان مونس ، دیدمش مسافر پیاده کردو یکم جلوتر کسی و سوار کرد ، همون کنار خیابون یه صندلی پیدا کردم و نشستم به گریه کردن.
من حاضر نبودم عطا به خاطر خواسته های یکی دو روزه ام اینجوری خودش و اسیر کار کنه.
عطا به من نگفت که ده میلیون به برادرش قرض داده ، یعنی اگر یلدا وسط درد و دل کردناش بهم نمیگفت من نمیفهمیدم.
به خودم گفتم شاید کار اضافه اش به جز من برای خانواده اش هم هست!!
_ساغر از کافه خوشت اومد؟
نفسم و بیرون فرستادم
_آره عطا.دستت درد نکنه عالی بود.آخرین بار همون دوران نامزدی رفته بودیم کافه.
روی تخت نشست و با همون لباس ها دراز کشید ، شاید به پنج دقیقه نرسید که از صدای نفس هاش فهمیدم خوابش برده!!
کتشو که پایین تخت انداخته بود برداشتم و جلوی دهنم گرفتم ، الهی که کاش ساغر مرده بود و خستگیتو نمیدید...
چراغ خواب بالای سرشو خاموش کردم و با بغض به مژه های بلندش نگاه کردم .صدای نفس هاش اشکم و درآورد.
کت عطا رو به دهنم چسبوندم تا گریه ام بیدارش نکنه.
یعنی همه مردها ، اینقدر کار میکردند که وقتی میرسیدن خونه دور از جونشون مثل جنازه میفتادن؟
غم و غصه ی عالم همین وقتاست که میریزه توی تنم! وقتی که صبح تا شب و هرجور شده سر خودم و گرم میکنم تا شوهرم بیاد خونه بشینیم باهم درباره ی کارهایی که از صبح انجام دادیم باهم حرف بزنیم ، ولی وقتی شب میشه اونقدر خسته است یا خل میشی و با بهونه گیری هات ، جنگ بپا میکنی ، یا غصه دار میشی و یه گوشه کز میکنی!
اونقدر زود خوابش برد که یادم رفت بهش بگم بعد این همه ماه ، فیلم عروسی و عکس هامون آماده شده و تحویل گرفتم.
فیلم عروسی و زدم بیاد از اولش تا دوباره ببینم.
چای دارچینم و برداشتم و جلوی تلوزیون نشستم ، همینطور برای خودم توی فیلم میخندیدم و همینطور برای خودم اشک میریختم.
کاش عطا یه پول درست و حسابی داشت و مجبور نبود ، اینهمه کار کنه ، با سختگی که داشت ، دلم نمی اومد درباره ی حرف های دکتر زنان بهش چیزی بگم.
ترس و اضطرابم و مخفی میکردم و توی خودم میریختم ، اصرارهای مهتا هم برای گفتن ِ حقیقت بی فایده بود ، امکان نداشت حالا حالاها به عطا واقعیت و بگم.
با چند تا آزمایشی که دادم ، کلکسیونی از ناتوانی من رو شده بود که باورش برای خودم هم سخت بود.
آزمایش آخری که خانومه گفت باید انجام بدم حسابی هزینه داشت ، به خاطر اصرار های خودم برای بارداری ، دیگه زبونم و دکتر کوتاه کرد...میرفتم به عطا چی میگفتم؟ که منی که اینهمه دلم میخواد مادر بشم و بچه داشته باشم ، چند مدل مریضی و مشکل دارم که بابت هرکدومش سه چهارماه باید دارو بخورم و درمان بشم تا بعد اگر خدا خواست و دلش به حال ما سوخت ، رحم ِ ضعیف ِ من بارور بشه؟
اشک هام و با دستمال پاک کردم و با پخش قسمت ِ ر*ق*صم جلوی عطا ، هق هقم بیشتر شد.
خاک تو سرت ساغر ، حالا خوبه این همه عیب و نقص داشتی و زبونتم دراز بود.
دیگه لال بشم پروگری کنم ، تا ابد جلوی عطاو بقیه باید لال مونی بگیرم ، وگرنه که عیب هام و توی سرم بزنن ، میمیرم!
حرف های مهتا رو باید جدی میگرفتم ، غیر م*س*تقیم با همون بهونه ای که قبلا با عطا مطرح کردم ، فعلا میگم بچه نمیخوام و اونم مراقب باشه.
حالا تا بچه ی یلدا به دنیا بیاد و بعدم سامان ، ما وقت داشتیم...تا اونموقع هم شاید این دل و روده ی منم یه جونی میگرفت و از این ضعیفی در می اومد و ماهم بدون ِ یه قرون خرج کردن ، صاحب بچه میشدیم.

@romangram_com