#دلهره_پارت_231
سرمو روی شونه ی عطا گذاشتم و از ته دلم آه کشیدم و حق و به مهتا دادم
_مهتا جان ، میدونی که ما خانوادگی بدپیله هستیم ، عطا اگر بیشتر به سهراب دقت میکرد هیچوقت خواستگاری خواهرش نمی اومد ، چون میتونست یه درصد احتمال اینو بده که منم لنگه ی برادرجان باشم.
مهتا لبخند محوی زد و سهراب که کنارش نشسته بود و تا الان سرش توی گوشی بود ، با لحن ِ جدیِ خودش گفت
_تو شبیه منی؟ شرط میبندم یه جو عقل تو کله ات نباشه
با حرص به پهلوی عطا زدم تا بفهمه دیگه سرخود نباید مهمون دعوت کنه و جلوی نیش ِ بازشم بگیره!
_سهراب جان ،فعلا که منه کم عقل هم شوهر دارم هم سرو زندگی ، تو یه فکری به حال خودت کن عاقـــل!
با اومدن گارسون برای گرفتن سفارش ها ، دوباره سرم و توی مِنو فرو بردم.با عطا دو تا غذا و یه سالاد سفارش دادیم.البته هرچی بیشتر به میزهای کنارمون نگاه میکردم بیشتر ه*و*س میکردم که غذامونو زودتر بیارن و مشغول بشم.البته که غذاهای کافه یه بدی که داشت این بود که کم بود! خیلی کم.
_مهتا خانوم ، کی تشریف آوردین تهران؟
_امروز اومدم برای مصاحبه
_پس کار قبلی به کل منتفی شد؟
مهتا با ناراحتی سری تکون داد و یاد شبی افتادم که با چشم های گریون اومد پیش من و عطا...
_کی فکرشو میکرد پیرمرد هفتاد سال دنبال زن باشه؟!
با فشار انگشت های عطا به کمرم ، یهو حواسم سرجاش اومد و زبونم و گاز گرفتم! قرار بود جلوی کسی حرفی نزنم.مخصوصا سهراب!
_مبارک باشه!
با حرف سهراب رو به مهتا ، بیشتر لبمو گاز گرفتم، مهتا اما با خونسردی نگاهم کرد و با سر بهم اشاره کرد "که چیزی نیست"
_مهتا خانوم اینجایی که معرفیتون کردم، قبلا خودم شاغل بودم ، مدیرعامل منشی با سابقه میخواست ولی بیشتر براش مهم بود که معتمد باشه ، برای خونه ام ، من هرکمکی از دستم بربیاد دریغ نمیکنم ، با پولی که دارید نزدیک همون شرکت میشه یه جای ده پونزده سال کرایه کنیم.
مهتا خجالت زده تشکر کرد
_خیلی بهتون زحمت دادم ، واقعا در حقم برادری کردین ، خوشحال ساغر ، همراهی مثل شما داره ، البته که امیدوارم قدر این لحظه هارو بدونه
چهره ی مهربونش باجمله ی آخر یهو اخمو شد و خنده ی من رفت روی هوا...
_مهتا از دست ِ تو...
انگشت هام و سمت پهلوش بردم تا قلقلکش بدم ، متنفر بود از این کار و من چقدر دوست داشتم حرص دادنشو...
تا اومدن غذاها ، سهراب یه جوری توی فکر بود که انگار اصلا نبود! حتی چند باری هم عطا آروم باهاش حرف زد ولی جز تکون دادن سر و تلگرافی جواب دادن ، کار دیگه ای نکرد.
یه لحظه دلم برای برادرم سوخت ، شاید به غیرت نداشته ی خودش فکر میکنه ، به این که چقدر این زن سال ها تنهایی کشیده و پشت و پناهی نداشته چون یه روز به خاطر همین آقا جلوی همه ایستاد .
شاید اگر من جای مهتا بودم ، به خاطر ثروت ِ اون پیرمرد و زندگی که قرار بود برام بسازه و از همه مهمتر برای اینکه لج ِ سهراب و دربیارم حتما باهاش ازدواج میکردم.
با اومدن غذاهای خوش رنگ و لذیذ ، دیگه دست از پا نمیشناختم ، هم از غذای عطا خوردم هم مهتا ، ولی سهراب...
به بشقاب پرش نگاه میکردم که چنگال و توش تکون میداد!
_میخوای غذای منو تست کن
@romangram_com