#دلهره_پارت_223

_شما دوتا بیرون چیزی خوردین؟
با صدای سهراب ، سرمو بلند کردم و خندیدم
_نه چرا همچین فکری میکنی؟
سامان که کنار سهراب و رو به روی من و ساغر نشسته بود ، با دهن پر اشاره ای به سفره کرد
_نخوردین چیزی
به بشقاب ساغر نگاه کردم ، شاید از اون حجم کمی که من کشیده بودم ، یکی دو قاشق بیشتر نخورده بود.
_من تند غذا میخورم ، برای همین متوجه نشدین ، اما از ساغر بعید نیست ، دم غروب دلی از عزا درآورده باشه
ساغر با خنده ای که مثل همیشه نبود ، خندید و گفت
_من میخوام رژیم بگیرم ، شماها نذارید
بعدم به شونه ام زد
_عطا اون دیس برنج و بده به من ...
نرگس و حاج بابا خندیدند و سهراب ، به منی که دلا شده بودم تا دیس و بردارم گفت
_ولش کن ، بذار رژیم بگیره دوباره دو سه سایز چاق شده
سامان با لحن جدی و کفری گفت
_به تو چه ربطی داره ، اون شوهرشه ، اونم تعیین تکلیف میکنه.
جلوی خنده های بقیه ، لبخندی زدم و دیس برنج و جلوی ساغر نگه داشتم ، دو سه بار کشید ، اما مقدار کم...
_مامان اون شب که فسنجون گذاشته بودم ، عطا فهمید یه دستی به سر و گوش غذام کشیدی ها...
مامان مونس خندید و گفت
_به خدا بچم غذاشو جا انداخته بود ، من فقط مزه کردم
تشکر کردم و با لبخند گفتم
_پس تبرک شده بود ،دستتون درد نکنه
مامان مونس خندید وبحث ها که از من و ساغر دور شد ، دستم و پشت کمرش گذاشتم و سرمو نزدیکش بردم
_چرا غذاتو نمیخوری؟
دهنش و به نشونه ی جویدن غذا تکون داد
_دارم میخورم.آروم میخورم
نگاهش به جای چشم هام ، روی زخمم رفت و برگشت!
قاشق پری و توی دهنش گذاشت و مشت دستم و روی پام گذاشتم.

@romangram_com