#دلهره_پارت_220

یه لیوان آب خنک میتونست حالمو جا بیاره ، حتی حوصله دوش گرفتنم نداشتم.
لباس هامو عوض کردم و دست و صورتم و شستم ، شب هایی که دیر برمیگشتم نمازم و توی اداره میخوندم ،
بالای سر ساغر که ایستادم آستین لباس هامو بالا زدم ،همه ی حواسم به این بود که بفهمم خوابه یا داره ادای خواب بودن و درمیاره ، نفس هاش آروم و منظم بود ...
یه دستم و زیر زانوهاش بردم و دست ِ دیگه ام و زیر سرش ، بلندش کردم و نزدیک اتاق چشم هاشو باز کرد.
_عطا...ساعت چنده؟
متنفر بودم از عقربه هایی که این روزها برای لج درآری من تند و تند جلو میرفتند.
_نمیدونم ، میخوای شام بخوری؟
پلک های پوف کرده اش و خاروند و روی تخت گذاشتمش.
_نه ، فقط بذارش توی یخچال
چراغ خواب کنار تخت و خاموش کردم
_گذاشتم.
زیر لحاف خزید و پشت بهش ، دراز کشیدم.
دیشب و که خوابم نبرده بود و امشبم اینطور که نبض شقیقه هام میزد ، قرار به بی خوابی بود.
نیم نگاهی به ساعت روی میز انداختم ، دو ساعت از وقتی که روی تخت دراز کشیده بودم میگذشت و من پلک روی هم نذاشته بودم.
با صدای فین فین ساغر ، که از وقتی خوابیده بودیم هرازگاهی می اومد ، چرخیدم به سمتش و نیم خیز شدم.
نفسشو توی سینه اش حبس کرد ، حتی قطره اشکی که بین پلک های خیسش اسیر شده بود ، بی حرکت موند ، نور مهتاب روی صورتش افتاده بود و من پوسته ی دست رو میدیدم.
خم شدم و روی انگشت اشاره اش ب*و*سه ای زدم.دستش لرزید ، اما نفس نکشید.
روی انگشت دومش ب*و*سه ای زدم ، اشکش سُرید...انگشت سوم و چهارم عکس العملی جز گریه نداشت.
بغلش کردم و دستم و دور تنش پیچیدم.التهاب ِ این دو هفته فاصله ، شاید مارو به این روز انداخته بود ، چه تنبیه احمقانه ای برای هردومون انتخاب کرده بودم.
سرم و لا به لای موهاش فرو بردم، عطر موهای خرماییش و به ریه هام فرستادم.نه یک بار...نه دوبار...من که میمردم برای هر نفسش ، چرا فاصله انداختم بینمون؟
گریه میکرد ...بی صدا...شاید به خاطر حرفی که شب قبل گفته بودم...که ساغر حرف نزن...
گونه اش و ب*و*سیدم اما سرشو از روی سینه ام عقب نکشید ، شاید قفل سکوتش با ب*و*سیدن لب ها باز میشد اما ...نمیذاشت..پیشونیش و به سینه ام فشار میداد تا سرشو عقب نکشم.
روی بازوش ب*و*سه ای زدم "دلت شکست؟" جوابم و نداد ،
پشت قلبش و نوازش کردم و لب هام و به گوشش چسبوندم"ترسوندمت؟"
ب*و*سه ای به لاله ی گوشش زدم "ببخشید"
یکم عقب کشیدم شونه ام تا ببینم صورتشو ولی...دلش نمیخواست چشممون بهم بیفته.
انگشت هامو لا به لای موهاش بردم و با سرسختی ، موهاشو کشیدم ،ناله ای کرد و سرش عقب اومد.

@romangram_com