#دلهره_پارت_205
"عــــطا"
با انگشت اشاره و شصتم چونه اش و گرفته بودم ، بعد حرفام نگاهش بین چشم ها و صورتم میچرخید ، معلوم بود که داره فکر میکنه ، هر وقت میخواست تصمیم تند و آنی بگیره ، لب هاشو جمع میکرد.
خم شدم و لبشو ب*و*سیدم
_عطا...دارم فکر میکنم.
سرشو عقب کشید و اینبار به جای صورتم به دستم که روی شکمش بود نگاه کرد.
_واقعا از سهراب میخوای پول قرض کنی؟
سرم و به بالا و پایین تکون دادم ، اینطور که به چشم هام نگاه میکرد وسوسه میشدم تا صورتشو غرق ب*و*سه کنم.
چشم های درشتش گرد شده بود و لب هاشم...
دوباره سرم جلو بردم محکم کف سرم زد و با خنده نالیدم
_چرا میزنی؟
_هی ماچ هی ماچ ، میدونی وقتی فکر میکنم خوشم نمیاد کسی بهم ور بره
جای ضربشو مالیدم و همینطور که خم بودم ، پوست سفید شکمش که بالا رفتن لباسش نمایان شده بود ، ب*و*سیدم...
قلقلکش اومد و ریسه رفت از خنده...
_عطا...!
سرم و با دستش گرفت ، میتونستم نذارم حریفم بشه ، ولی دلم نیومد،
سرمو بلند کردم با ناراحتی نگاهش کردم
_هان ، باز چشماتو برای من مظلوم نکن ها ، مثل گرگ میمونی
خندیدم و انگشت یکی از دست هاشو که نزدیک لبم اومده بود ، ب*و*سیدم.
_عطا...
سرم جلو کشید و خودش خم شد روی سرم ، تقریبا پیشونیم به قلبش چسبید...
_این موهای سفید و کی درآوردی؟
موی سفید چه اهمیتی داشت وقتی صدای قلبش،همه ی حواسم و برده بود.
_حالا هرکی این موهارو ، ببینه ، میگه این زنی که عطا گرفت پیرش کرد ، نمیدونن که تو یه تنه داری منو پیر میکنی...
دستشو لابه لای موهام برده بود ، صورتم و کامل به قفسه ی سینه اش فشار دادم ، با لحنی کاملا آروم و دلبرانه گفت
_تو راحتی عزیزم؟
خودم و عقب نکشیدم و قلبشو ب*و*سیدم
_آره راحتم ، چندتا موی سفید درآوردم؟
@romangram_com