#دلهره_پارت_203
داخل آشپزخونه شدم و عطر ِ خوب ِ والک پلو ، دهنم و آب انداخت و مشامم و پر کرد.
_تن ماهی داریم؟
از توی کابینت ، تن ماهی که جدید خریده بودم و برداشتم و روی میز گذاشتم.
شربت و روی کابینت گذاشته بود ، برداشتم و روی صندلی ِ میزمون نشستم.
_رنگ و روتم خوب نیست ساغر...چند روز نمیخواد بری ...اگه ام میری فقط برو سر بزن ، به غذا پختن باشه ، همین غذاهایی که برای خودمون درست میکنیم و بیشتر میکنیم ، شب به شب میبریم.
مثل اینکه دیگه زیادی ادا درآوردم.
_بگو به کارهای خونه ی مامانم میرسی خودمون و بی غذا میکنی!
قابلامه رو برای جوشوندن تن ماهی آب میکرد که یهو نگاهم کرد و با غیض گفت
_من همچین حرفی زدم؟
با حرص لیوان و روی میز کوبیدم
_بیا منو بزن عطا!
خندید و قابلامه رو روی گاز گذاشت.
_بذار شام و بذارم ، میخوام یه موضوع مهم و باهات درمیون بذارم؟؟
با ذوق دست هامو بهم زدم
_آخ جون ، بچه بیاریم؟
نگاه عاقل اندر سفیهی حواله ام کرد
_این موقع شب وقت این حرفاست؟
با حرص تکیه دادم به صندلی
_نه عزیزم ، کلّه ی سحر که شما پیش فعال میشی وقت این حرفاست.حواسم نبود
بلند بلند خندید و زیر گاز و چک کرد.
_منکه معذرت خواستم
نمیخواستم بحث و عوض کنه برای همین صندلی و عقب کشیدم و آروم زدم روی صندلی
_بیا قربونت برم ، بیا بگو چه خبره
دستی به جلوی موهاش کشید و جون ِ منو با راه رفتنه آسه آسه اش که بیشتر شبیه تازه عروس ها بود ، بالا آورد!
_بگو دیگه
قند کوچیکی توی دهنش گذاشت و زدم روی دستم
_الهی بمیرم ضعف کردی؟ با خودم گفتم که از خونه ی مامان مولود ، غذا بیارما ، آخه چند مثل غذا پختم ، میتونستم یکمشو بیارم که زود شام بخوریم.
@romangram_com