#دلهره_پارت_177
خندیدم و گفتم
_مهتا و سهراب.مجبور شدم دروغ بگم که حال مهتا خانوم زیاد رو به راه نیست اونم خیلی نگران شد.
رو دسته مبل نشستم . برای چند لحظه ای دست از خشک کردن موهاش کشید.چشم هاشو ریز کرد و پرسید
_امروز بیست و یکمه؟
سرم و به نشونه ی آره بالا و پایین کردم.
به سمتم اومد و در حالت کاملا غافلگیری گونه ام و محکم بـ ـوسید.
_الهی فدات بشم که همیشه دستت به خیره
تو اون وضعیت میخواست رو پای من که یکیش رو دسته مبل بود و یکیش آویزون بشینه.بازوهاشو گرفتم تا نگهش دارم
_چرا ؟
_امروز میشه گفت سالگرد عقدشونه.مهتا اینقدر دمغ و ناراحت بود رفتم خونش.وای عطا تو یه دونه ای
دوباره خودش و تو بغـ ـلم انداخت اما به خاطر عدم تعادلی که داشتم افتادم رو مبل و ساغر هم افتاد روی من.
_له شدی؟
سرشو روی سیـ ـنه ام گذاشته بود و میخندید.موهای خیسش و از روی لب هام کنار زدم
_نه عزیزم.
_میگم کاش امروز مهتا و سهراب و دعوت میکردیم خونمون.
حوله ی کوچیک ِ روی سرش و از زمین برداشتم
_تو که تو نقشه کشیدن مهارت خاصی داری عزیزم.تو این یه موردم خودت میکشیدی من اجرا میکردم.
_تو خسته نشی از بس اجرا میکنی.؟!
با خنده حوله رو روی سرش انداختم و گفتم
_خسته نیستم.
چونه اش و روی سیـ ـنه ام گذاشت و با اون چشم های درشت و زلش بهم خیره شد.
_الان اگه بچه داشتیم ...
نذاشتم جمله اش و تموم کنه و خیلی سریع گفتم
_نمیذاشت من تو رو اینجوری بغـ ـل کنم.
و خیلی زود لب هاشو بـ ـوسیدم.شاکی بود اما میخندید...با اینکه بعد نشون دادن اون همه قسط و بدهی دست از خواسته اش کشیده بود اما خیلی زود تا چشمش به منه بدبخت می افتاد هوایی میشد.
بعد از خوردن شام به تایپ پایان نامه ها مشغول شدم.نشسته بود کنارم و هرجایی رو که به خاطر با عجله تایپ کردن اشتباه مینوشتم بهم تذکر میداد.
چیزی که توی این مدت دستم اومده بود این بود که ساغر و نباید بذارم زیاد تو خونه تنها بمونه یا اینطور به فکر فرو بره.هربار ساکت میشد و صدایی ازش در نمی اومد میدیدم نشسته به یه نقطه ای خیره شده.اوایل فکر میکردم ناراحته یا خوشحال نیست اما خیلی زود فهمیدم هروقت دچار این حالت میشه داره برای من و زندگیش نقشه های شوم میکشه.البته نباید بی انصاف باشم.حرف هاش درمورد مهتا و سهراب کاملا درسته.
@romangram_com