#دلهره_پارت_152

_چی شد؟
_میدونی چیه آقا عطا؟؟
_چیِ؟
انگشت دستمو روی صورتش کشیدم..درست جای خالی ریش صورتشو لمس کردم و گفتم
_همون بهتر شما با محاسن تو جمع خانوادگیتون حضور داشته باشی! دخترای فامیلتون داشتن از ذوق کراواتی شدن تو میمردن..فکر نکن حواسم نبود...
معلوم بود که خنده اش گرفته ولی میخواد خودشو کنترل کنه...اصلا بیخود گفته بودم ریش های صورتشو بزنه...همچین قیافه اش جذاب و بامزه شده بود که دخترای فامیلشون بیشتر از من نیش هاشون شل شد...
_ببینم اصلا کی گفت تو ریش هاتو بزنی؟
چشم هاشو آنی گرد کرد و گفت
_اینو که دیگه خودت گفتی
کامل نشستم و از روی کت مشتی به بازوش زدم
_من نگفته بودیم سفید کنی..مگه تو نمیدونی من ته ریش دوست دارم...این عارف خیرش به من نرسیده...
به خنده افتاد و من بیشتر حرص خوردم..میخواست باز منو بغـ ـل کنه که پسش زدم...ولی دست از خنده برنداشت
_همه اتون دست به دست هم دادی تا منو امشب اذیت کنید...تو امروز برای چی اینقدر خوشتیپ شده بودی؟ باید بگم که خانواده ی پدریت اصلا دین و ایمون ندارن وگرنه با اون رژ لب سرخشون نمی اومدن جلوی تو غش غش بخندن و تبریک بگن...
بالاخره تسلیمش شدم و بغـ ـلم کرد...گونه ام و دوبار بـ ـوس کرد و با خنده دم گوشم گفت
_به خدا دوست دارم...حرص چیو میخوری آخه؟
خودمم نمیدونستم چه مرگمه...اولش ازش تشکر کردم بابت زحمتی که کشیده بود بعدش با بیخودی
گیر دادن به کاری که خودم ازش خواسته بودم سرش دعوا کردم...
ولی الحق که نگذریم این عطا خان کم کم شگردش رو شد و خوب نشون داد که بلده وقتایی که دلم آشوبه آرومم کنه...درست مثل همین چند لحظه پیش که لب هامو بـ ـوسید و برام حرف های عاشقانه زد...درست مثل همین الان که کمکم میکنه تا از شر این سنجاق و تاج و تور موهام خلاص بشم و بتونم با خیال راحت سرمو روی بالش بذارم...
_ساغر چقدر سنجاق توی سرت بود.
به مشت دستش نگاه کردم...
_وای عطا خدا خیرت بده از شرشون خلاص شدم.حالا بپر برو دو تا دونه لباس بیار من بپوشم بخوابیم.آفرین
سنجاق هارو روی میز میریخت که با خنده گفت...
_یعنی نمیخوای دوش بگیری؟ موهاتو تو اینه نگاه کردی؟
_راست میگیا...
_پاشو برو دوش بگیر تا من دوتا تخم مرغ بزنم که دوتایی بخوریم.هووم؟
دامن لباس عروسم و که پف پفی بود بغـ ـل کردم و با ذوق گفتم
_موافقم..فقط دوتارو بکن چهار تا که من گشنمه

@romangram_com