#دلهره_پارت_149
_پاشو دیگه...
به ناچاری دستمو بهش دادم و بلند شدم...رفتیم پیش بقیه ...اولش فقط میخواستم دست بزنم ولی مهتا که رفت بر*ق*صه به هوای اینکه تنها نباشه پیشش رفتم.آخر خنده بودیم ...قهقهه زدن هاشو از همون بچگی دوست داشتم...وقتایی که رژ لبشو برام میزد و واسش ادا اطوار درمیاوردم...وقتایی که میخندید و بغـ ـلم میکرد...
حقش نبود که این چند سال فراموشش کنم...شاید منم از ترس خانواده ام اون و خط زدم...
_دیدی میشه ر*ق*صید؟
صداشو پایینتر آورد
_آدم باید سیاست داشته باشِ..من نداشتم تو داشته باش!
با خنده دستامو تکون میدادم...خیلی باکلاس میر*ق*صید...معلوم بود که مال این مهمونی نیست...!!
_سخته ولی...
_آره...منتهی من و تو که هنرمندیم!!
جلوی هم وایساده بودیم و بندری میر*ق*صیدیم...نرگس هم از خوشحالی تغییر حالت من دوباره با یلدا به جیغ و کل کشیدن پرداخت...
با بودن مهتا مامان دیگه سمتم نیومد...مطمئن بودم بابت این دعوت باید جواب پس بدم...هم به مامان مونس هم به حاج بابا هم به ...
_واسه سهراب زن نگرفتید؟
یه تیکه موز و که با چنگال سمتم گرفته بود توی دهنم گذاشتم
_نه
با چنگال یه تیکه ام خودش برداشت
_بد نباشه پسره عذب تو خونه؟؟
از اولم عاشق این حاضر جوابیش بودم..هرچند...به شدت معتقد بود که آدم باید احترام موی سفید عزیزاشو نگه داره!
_تو شوهر نکردی؟
حـ ـلقه ی عروسی خودش و سهراب و که تو دستش بود بهم نشون داد
_من هنوز طلاق نگرفتم...مگه همه چی دفتریِ؟
با خوشحالی یه موز دیگه برداشتم و توی بشقاب گذاشتم تا برام آماده کنه و بخورم
_پس هنوز سهرابه بد اخلاقه مارو دوست داری؟
با شیطنت شبیه خودم ابروهاشو بالا انداخت و گفت
_میدونی که من و سهراب فقط دو سال اختلاف سنی داریم..همبازی بچگیم بوده...عشق بچگی مگه از یاد آدم میره...؟
یه سوالی تو ذهنم اومد..یه سوال که پرسیدنش تو این شرایط جایز نبود!
عطا برای شام اومد..به یلدا سفارش کردم هوای مهتا رو داشته باشه چون نرگس به هوای مامانم و فامیلامون زیاد سمت یلدا نمیرفت..عطا که اومد حواسم به مهتا بود تا ببینم خوشش میاد یا نه...با چشم و ابرویی که برام اومد و با حالت دست زدنی که به سمتم انجام داد فهمیدم که از آقای من خوشش اومده...
شاید اگه اون لحظه..بعد اون شاهکار مامان مهتا از در نمی اومد...من دق میکردم...یا حتما یه دعوایی راه مینداختم...ولی مهتا با خاطره هاش...با حرفاش...منو از جمع دور کرد...
@romangram_com