#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_89
گاز ریزی از لاله ی گوشم گرفت گفت : اصلا زنانگی بلدی ؟
سرم و بلند کردم چشمکی زدم گفتم : پس چی و بوسه ای به لبهاش زدم، خواستم خودمو بکشم عقب که با دستش و پشت سرم چسبید و نذاشت عقب بکشم
سرشو جلو آورد و لبهای گرم و مردونه اش و روی لبهام گذاشت.
چشمام خود به خود بسته شد ،احساس کردم زندگی زیر پوستم دوید ....
چرخید من و روی تخت گذاشت و خیمه زد روم نگاهی به چشمهام انداخت
یهو کلافه از جاش بلند شد عصبی دستی به موهاش کشید گفت : نمی تونم ، باصداي بلندترى پشت سر هم مى گفت نمى تونم ، نمى تونم ...... بعدش به سرعت به سمت تراس رفت ...
من همين طور هاج وواج روی تخت بودم هنوز باورم نداشتم که پسم زده باشه، که نخواد با زنش باشه ،مشتی روی تخت کوبیدم و عصبی دستی به صورت اشکیم کشیدم
حامی همسرم بود مگه می شد دوستش نداشته باشم .
٦ ماه شب و روزم و کنارش بودم اما این نخواستن ها ، اين پس زدن ها نابودم ميكنه ...
سرم و روی بالشت فرو کردم تا هق هقم بلند نشه...
نمیدونم چند ساعت گذشته بود که تشک تخت بالا و پایين شد
سنگینی نگاه حامی رو روی صورتم احساس می کردم . خیلی آروم طوری که مثلا من بیدار نشم روی موهام و بوسید، آروم زمزمه کرد ببخش ...
نفس عمیقی کشید و با فاصله از من خوابید ....
romangram.com | @romangram_com