#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_81
دلم از هیجان زیر و رو شد
رفتم کنار در وردی یه شال بافت بزرگ رو دوشم انداختم
حامی از ماشین پیاده شد همین که سر بلند کرد نگاهش به من افتاد اول تعجب کرد اما دوباره همون حالت جدیشو حفظ کرد ... با لبخند دستی براش تکون دادم
وقتی به در وردی سالن رسید با همون لبخندی که هنوز روی صورتم بود رو پنجه پا بلند شدم و نرم زیر گلوش و بوسیدم با صدای که توش پر از ناز بود، آروم کنار گوشش گفتم : خسته نباشی آقای من ...
کیفش و از دستش گرفتم
با صدایى که خشدارتر از هر وقتی شده بود آروم گفت : ممنون
لبخندم عریض تر شد ، پیشرفتم خوب بود با هم وارد سالن شدیم ...
بوی قهوه ی که درست کرده بودم تمام سالن و برداشته بود ...
رفتم آشپزخونه توی یه سینی دو فنجون قهوه و با برشی کیک شکلاتی که درست کرده بودم گذاشتم ،به سمت سالن رفتم و فنجون و با کیک کنارش روی میز گذاشتم
تیکه ی از کیک و گذاشت دهنش و گفت : بیرون رفته بودی کیک خریدی ؟
با خنده گفتم : خوشمزه است ؟ بیرون نرفته بودم خودم برای همسرم پختم
یه ابروش به حالت جالبی رفت بالا ولى چیزی نگفت ...
شام و زود خوردیم حامی رفت دوش بگیره ... هر دو اماده بودیم قبل از حرکتمون به مامان اطلاع دادم چند روزی برای کارای شرکت میریم کیش و در مورد سوگل هیچ چیزی نپرسیدم
به مادر جونم زنگ زدم و خداحافظی کردم با ترانه هم صحبت کردم که کلی سفارش لباس داد و با شوخی گفت : خوش بگذره بهتون، نوش جونتون
همه توی سالن فرودگاه جمع بودیم و منتظر اعلام پروازمون.... کنار حامی وایستاده بودم و جم نمی خوردم از اون پسره شهباز با اون نگاه هیزشم دوری میکردم ... وقتی سوار هواپیما شدیم
romangram.com | @romangram_com