#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_254


متعجب گفت : صبح بخیر دخترم چرا نخوابیدی ؟

_صبح شمام بخیر پدرجون خوابم نبرد

گفتم :صبحانه آماده کردم فقط نون تازه نداریم

_آفرین به عروس سحرخیزم من میرم

نون بیارم و بعدش برم اداره پلیس

_باشه

بعد از خوردن صبحانه ،آقا جون همراه

حسام به اداره پلیس رفتن....

منو مادر جون کنار هم نشسته بودیم که

گوشیم زنگ خورد یه شماره ناشناس بود

برداشتم

_بله؟

_سلام سوگند شهبازم

_بله بفرمایین چیزی شده


romangram.com | @romangram_com