#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_169

انداختم ، که صدای سلام و احوالپرسی

مامانجون با حامی به گوشم خورد از

اتاق رفتم بیرون که بانگاه حامی روبه

رو شدم انگار داشت بانگاهش دنبالم می

گشت بادیدنم لبخندی روی لبش نشست

منم لبخندی زدم و رفتم طرفش شاخه

گلی که دستش بودو گرفت طرفم و باصدای آرومی گفت:

- امروز نرگس گرفتم

مامان جونو مامان نگاهشون به مابود از

خجالت لپام گل انداخت و گل رو گرفتم

بعداز خوردن یه چایی خداحافظی کردیم

سوار ماشین شدیم گل و گذاشتم رو داشبورت و کفتم: امروز چطور بود

- همه چی خوب بود. داشتم میومدم یه

دختر بچه گل فروش دیدم گفتم گناه

داره و همه ی گلاشو ازش خریدم دیدم

romangram.com | @romangram_com