#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_165

- مامان جون میذاشتی فردا میپرسیدی

لپم رو کشید وگفت : بلبل زبونی نکن

من دلم برات تنگ شده بود ندیدم ..

باهم وارد خونه شدیم و چایی های تازه

دم مامان جون خوردیم مامان رفت تا از

خونه خودمون چیزی بیاره و مامان

جون دستم و گرفت و گفت : حالا برات

غریبه شدم باهام درد و دل نمیکنی ، حرف دلت رابگو

مادر، از غم هایی که رو سینه ات سنگينى ميكنه بگو

با این حرف مادر جون بغضم شکست و

سرم روی شونه اش گذاشتم از اول

زندگیم تا به امروز و براش تعریف کردم

با هق هق گفتم : مامان جون بعضی وقتا

فکر میکنم حامی دوستم داره و بعضی

وقتا کاری میکنه تا فکر کنم اشتباه فکر میکردم

romangram.com | @romangram_com