#دریا_پارت_80
-آره سوسن جون ...عالیم
نفس آسوده ای کشید –خداروشکر
پریا بهم اشاره کرد برم به اتاقم وخودش به سوسن جون کمک می کنه منم که بهم ثابت شده بود تو این مورد شوخی نداره بدون هیچ حرفی با اتاقم رفتم آرشام که پشت سرم می اومد گفت
-چی خوردی که بهت نساخته؟
یه لحظه احساس کردم نگرانم شده اما با چیزایی که دیشب شنیده بودم این فکر رو پس زدم وبا سردی تمام در جوابش گفتم
-تو این خونه هیچ چیز به من نمی سازه
و وارد اتاقم شدم
آرشام
امروز همه چیز مشکوک بود پرهام که همیشه با وجود سرد بودنم جوابمو با خوش رویی می داد به زحمت جواب سلامم رو داد رفتار دریا ودختر عموش پریا موقع ناهار وازهمه مهم تر جوابی که دریا بهم داد منظورش از همه چیز من بودم حالا که به اتفاقات اخیر فکر می کنم بهش حق می دم کسی که ناسازگار بود من بودم با حرفایی هم که تو مهمونی ودیروز که کوه رفته بودیم بهش زدم چلوی دیگران تحقیرش کردم به موقعش برای همه ی این ها ازش می خوام منو ببخشه نمی دونم چقدر گذشته بود که از این همه فکروخیال کلافه شدم وتصمیم گرفتم به حیاط برم تا هوایی به سرم بخوره با شنیدن صدای دریا وپریا که از اتاق دریا می اومد کنجکاو شدم به حرفاشون گوش کنم
-دریا حالت بهتر شد؟
-آره داروهاموکه خوردم بهتر شدم
-نمی خوای موضوع رو به پدر وبرادرت بگی؟
-نه
-حد اقل به برادرت بگو مگه دکتر نیست؟شاید بتونه کمکت کنه
- گفتم نه
romangram.com | @romangram_com