#دریا_پارت_199


-منم ازوقتی که تو وارد زندگیم شدی معنی واقعیه زندگی رو فهمیدم...اگه تو نبودی می رفتم خارج و مجبور می شدم باشیدا ازدواج کنم

با شنیدن اسم شیدا اخمام توهم رفت ازبغلش خارج شدم وروبه روش ایستادم اما رهام باشیطنت بهم نگاه می کرد باداغ شدن لبام خودبه خود اخمام بازشدو منم باهاش همراهی کردم باجداشدنمون ازهم چشمم افتاد به باران که باچشمای گریون دم در آشپزخونه ایستاده بود وبادستش جای آمپولشو ماساژ می داد دلم براش سوخت رهام بغلش کرد وگونشو بوسید

-من نمی دونم مگه آمپول چقدر ترس داره که مادرو دختر این قدر ازش می ترسید

باران دستاشو ازهم بازکرد

-اینقدر..

ازحرکت بچگونش خندم گرفت



-چی کارکنم دختر بابا دیگه گریه نکنه؟

حالت متفکری به خودش گرفت

-با رامش اینا بریم شهربازی

دوباره دستاشو به همون اندازه بازکرد

-واین قدر خوراکی برامون بخری

رهام باخنده گونشوبوسید

-باشه دختر گلم ولی یه شرط داره

بران لب ولوچشو آویزون کرد


romangram.com | @romangram_com