#دریا_پارت_164
-اگه الاآن باهام برنگردی تا نمی ذارم امشب بیای بیمارستان
نمی دونستم چی جوابشوبدم مطمئنم پای حرفش می موند ونمی ذاشت امشب بیام بیمارستان به ناچارکوتاه اومدم وبه سمت پارکینگ بیمارستان حرکت کردم رهام هم که مثل همیشه تونسته بود حرفشو به کرسی بنشونه باهام همراه شد
دیشب همراه رهام برای دیدن مامانم رفتم اما بازم فقط ازپشت شیشه تونستم ببینمش ورهام طبق گفته خودش بیشتر تز 1ساعت نذاشت اونجا بمونم امروزم صبح زود آرشام به بیمارستان رفت تا مقدمات عمل رو آماده کنه منم طبق فرمایش آقارهام منتظر موندم تا بیاد دنبالم چند ساعتی که پشت دراتاق عمل منتظر بودم برام به اندازه ی یه قرن گذشت باخارج شدن آرشام از اتاق عمل به سمتش پروازکردم ومنتظر جوابش بودم بالبخند اطمینان بخشی گفت خوش بختانه عمل موفقیت آمیز بود نگران نباش الآن می برنش اتاق ریکاوری بعد از اینکه به هوش اومد می تونی ببینیش اما نباید خستش کنی
شادی که داشتم غیرقابل وصف بود وزبونم بند اومده بود محکم آرشامو بغل کردم
-واقعاً ازت ممنونم آرشام من سلامتی مامانمو مدیون تو هستم
پیشونیمو بوسید
-این چه حرفیه خواهر گلم؟من وظیفه ام رو انجام دادم حالا بهتره تا وقتی که مادرت به هوش بیاد استراحت کنی تا یه ذره خیال رهام راحت شه طفلک از دیروز تا حالانگرانت بوده و چشم روهم نذاشته
به سمت رهام وپرهام برگشتم از چهره ی هردوشون خستگی می باربد به سمتشون رفتم وروبه پرهام گفتم
-ازت ممنونم که تو این شرایط کنارم بودی معذرت می خوام این مدت به جای اینکه به فکر مراسم نامزدیت باشی درگیر کارای من ومامان راحله بودی
-این چه حرفیه؟تو خواهرمی نگران نباش حواسم به مراسم نامزدیم هست
وبعد محکم بینیمو کشید
-آی ...پرهام چی کار می کنی؟الآن بینیم کنده می شه
-حقته تا یادبگیری دیگه واسه من تعارف تیکه پاره نکنی
رهام هم به جای اینکه ازمن طرفداری کنه گفت:این طوری یادمی گیره روحرف بزرگترش حرف نزنه
من داشتم بال بال می زدم والتماس می کردم اون دوتاهم داشتن بهم می خندیدن اولین بارم بود که می دیدم رهام درکنار پرهام به جای اخم کردن می خنده قراره آخر هفته مراسم نامزدی پرهام برگزارشه وپرهام خودش شخصاًرهامو دعوت کرد وتاکید کرد که حتماًحضور داشته باشه رهام هم باکمال میل دعوتشو قبول کرد پریا خانم هم بعد از خارج شدن آرشام از اتاق عمل غیبش زده حاضرم شرط ببندم هرجا باشه کنار آرشامه واز این بابت خوش حالم بعد از به هوش اومدن مامان راحله به دیدنش رفتم سعی کردم گریه نکنم چون هیجان واسش خوب نیست
romangram.com | @romangram_com