#دریا_پارت_133
منو رو تخت گذاشت قبل از اینکه از اتاق خارج بشه گفت:اگه پاتو از اتاق بزاری بیرون یه دونه آمپول می شه دوتا
با یه کیف تو دستش به اتاقم برگشت وآمپولو آماده تزریق کرد
-درازبکش
باترس سرمو به معنی نه تکون دادم
-دریا دراز می کشی یا به زور بخوابونمت؟
به ناچار دراز کشیدم
-رهام خواهش می کنم قول می دم هر کاری که بگی انجام بدم هر دارویی که بگی بخورم
اما رهام توجهی به حرفا والتماسام نکردبافرورفتن سوزن آمپول تو پوستم یه جیغ فرابنفش کشیدم آرشام با ترس یه ضرب درو باز کرد و وارد اتاق شد با دیدن من که در حال گریه بودم به سمتم اومد وبغلم کرد
-دریا حالت خوبه؟باور کن رهام به خاطر خودت بهت آمپول زد
حرفاش آرومم نمی کرد وهر لحظه گریم بیشتر می شد عادتم بود هر وقت بهم آمپول می زدن همین بساطو داشتم
رهام با دیدن من تو اون وضعیت گفت: واقعاًبه خاطر یه آمپول داری این جوری گریه می کنی؟
با عصبانیت گفتم:پ..نه..پ..چشمام نشتی پیدا کرده
-آرشام تو بهتره بری من مراقب دریا هستم
محکم به لباس آرشام چنگ زدم وگفتم: نه توروخدا آرشام منو با این تنها نذار
romangram.com | @romangram_com