#دریا_پارت_113
-حالا برو صورتت روبشوروسینی چای رو بیار منم برم با آقای رادمنش احوال پرسی کنم
-باشه مامانی
باسینی چای وارد هال شدم پرهام وآرشام با فاصله ی زیاد ازهم نشسته بودن نمی دونستم باید پیش کدومشون بشینم بعد ازتعارف چای کنار مامان راحله نشستم
پرهام اخم کرده بود وآرشام سرشو انداخته بود پایین دلم براش سوخت آخه تواین حالت خیلی مظلوم به نظرمی رسید تحمل این سکوتو نداشتم روبه پرهام گفتم
-پریا کجاست؟مگه باهم نیومدین؟
آرشام سرشوبالا آوردومثل من منتظرجواب بود
-نه من ازشرکت اومدم پریا هم الآناس که پیداش بشه
آرشام درظاهر بی تفاوت بود ولی چشماش می خندید وبا اومدن صدای پریا نگاهش به سمت در رفت
-صاحب خونه کسی خونه نیست؟دریا اگه واقعاًزنده از زیردست داداش اخموت بیرون اومدی بیا واسه استقبال تا باور کنم زنده ای وگرنه خودم می رم سراغ داداشت و...
هرکلمه ای که می گفت من بیشتر از آرشام خجالت می کشیدم پریا هم با دیدن آرشام حرفشو نیمه تموم موند خجالت زده سلامی کرد وکنارمن نشست نگاهم رفت سمت آرشام با دیدن خندش چشمام ناخواسته درشت شد باورم براش سخت بود بادیدن چشمای متعجب من خندشو قورت دادوسرشو انداخت پایین آرشام مشکوک می زنه حالا ببینید کی گفتم..با سیخونکی که پریا به پهلوم زد چشم ازآرشام برداشتم
-هی چته؟پهلومو سوراخ کردی
-چرانگفتی برادرت هم باهات اومده؟
-مگه جنابعالی فرصت دادی؟
باناراحتی سرشو انداخت پایین وچیزی نگفت آرشام سرش پایین بود ولی زیرچشمی حواسش به پریا بود نکنه..آرشام وپریا..یعنی ممکنه؟ مامان راحله به آشپزخونه رفت تا فکری واسه شام بکنه منم همراهش رفتم تا بهش کمک کنم
romangram.com | @romangram_com