#دردسر_پارت_516
-اب
آزیتا مثل این دختر هجده ساله ها با ناز به سعید گفت:سعید توام میری واسم بستنی بخری؟
ایششششش. همچین نگاه آزیتا کردم که سرشو پایین انداخت
سعید-باشه عزیزم همون همیشگی؟
آزیتا-اره
باشه ای گفت و رفت و نیاوشم پشت سرش.
آزیتا چرخید سمتم و با شک گفت:چی بین تو و نیاوشه؟
نشستم رو چمنا و گفتم:هیچی
romangram.com | @romangram_com