#دردسر_پارت_461

-باران نمیشه .

-با من بحث نکن ..



6 روز از بازداشت بودن نگار میگذشت . هر روز کنارش بودم . فکر اینکه این کارو بخاطر من انجام داده .قلبمو میلرزوند ..

تلفنم زنگ خورد ..

-بله عرفان؟

-بهوش اومده. .پاشو باران. نگارو میخواد ببینه...

-بلاخره بهوش اومد؟ الهی میمرد از دستش راحت میشدیم.. نگارو چرا میخواد ببینه؟

-پاشو اماده شو دارم میام دنبالت .

-باشه باشه . دارم میام ..

دویدم سمت اتاق . لباسامو عوض کردم. فرقی با هیولا نداشتم. تمام روز کارم استرس بود ..

از در اومدم بیرون.

ماشینش یه گوشه پارک بود . سوار شدم

بدونه سلامو احوال پرسی حرکت کرد . حال منم که پرسسیدن نداشت .

بلاخره به بیمارستان رسیدیم.


romangram.com | @romangram_com