#دردسر_پارت_431
سهراب رسولو نشوند رو کاناپه و براش اب اورد .
هنوز مات بودم .
هم داروها . هم ترس زیاد حالمو بد میکرد.
بعد از اینکه همه چیز ارومتر شد .
سهراب روی کاناپه نشست ..
رسول سعی توی پنهان کردن لرزش دستش داشت اما موفق نبود .
بعد مدت کوتاهی خیره شد به سهراب و گفت
-چرا سهراب؟؟؟
سهراب همون قیافه خونسرد و بدونه هیچ حسشو گرفت و تکیه داد و گفت
-اشتباه متوجه شدی رسول ..
رسول بر خلاف سهراب تکیشو از کاناپه گرفت و گفت
-پس اگه باهم هیچ رابطه ای نداشتید. نگار با من میاد. ب عنوان همسرم و من خیلی زود عقدش میکنم..
از حرفش جا خوردم ..
سهراب خیره شد بهم ..
romangram.com | @romangram_com