#دردسر_پارت_304
-فکر کردم نمیای ..
سرمو بالا اوردم و اینبار چشماشو نشونه گرفتم .
پف چشماش از اینجا معلوم بود و الان توی اون مردمک روشن چشماش فقط و فقط بغض بود ..
چونش میلرزید و تلاش میکرد که قورتش بده ..
قدمی جلو اومد ..
-عرفان ...
بازومو گرفت و لحظه بعد بین دستاش بودم ..
-ساکت باش فقط ...
مثل یه گنجشک بی پناه سرمو پنهون کردم بین دستاش ..
-این چه کاری بود باران ..
اسمشو با همون صدای لرزیده و ارومم زمزمه کردم
-عرفان ...
دستشو روی موهام کشید
-باشه باشه هیچی نگو .. بیا ..
هدایتم کرد داخل ..
romangram.com | @romangram_com