#دردسر_پارت_257

ـ صبر داشته باش ....................



ساکت بودم تا اینکه از شهر خارج شدیم.

سریع برگشتم سمتش و گفتم

ـ سهراب بهتره همین الان برگردیم.

پوزخند همیشگیشو زد و گفت

ـ انقدر راه نیومدیم که برگردیم خانوم .

پوفی کردم و بی حوصله گفتم

_حوصله ندارم سهراب دور بزن بریم خونه.

سرعتشو بیشتر کرد و به دامنه های کوه نزدیک میشد . پیچید تو یه راه باریک و روبروی یه جنگل ایستاد .

به جنگل هم زیاد شبیه نبود .

درو باز کرد و خارج شد . منم پیاده شدم .

ـ اینجا کجاست؟؟

ـ ارامشگاه

با تعجب نگاهش کردم .


romangram.com | @romangram_com