#دردسر_پارت_248

این دیگه نوبر بود ...



(باران)

با سردرد بدی از خواب بیدار شدم .

یه نگاه به ساعت دیواریه اتاقم انداختم اوه خدای من ساعت 8 شب بود یعنی5 ساعته خوابم؟؟؟چرا کسی بیدارم نکرد؛بلند شدمو رو تختی رو صاف کردم یکمم به خودم رسیدمو از اتاق زدم بیرون تو راه رو داشتم میرفتم سمت پله ها برم پایین که صدای نگارو شنیدم داره باکسی صحبت میکنه میخواستم رد شم برم ولی مگه این حس فضولیه من میذاشت؟؟؟؟پاورچین پاورچین ب سمت در اتاق نگار رفتم گوشمو چسبوندم به در صداهارو واضح تر میشنیدم...نگار انگار داشت با تلفنش حرف میزد و از صداش معلوم بود عصبیه

نگار:یه بار گفتم بازم میگم دیگه نمیخوام حتی ریختتونو ببینم

...

نگار:ببین به من مربوط نیس نیاوش به تو چی گفته و تو بهش قول دادی که منو راضی کنی باهاش حرف بزنم بهش بگو چندسال پیش که گم و گور شد باید به فکر این روزشم میبود...خدافظ



تو بهت حرف های نگار بودم یعنی نیاوش به رسول چی گفته؟

از در فاصله گرفتمو به راهم ادامه دادم؛از پله ها که اومدم پایین رویا روی کاناپه نشسته بود و اخماش به شدت در هم گره خورده بود انقدر تو فکر فرو رفته بود که اصلا متوجه من نشد نشستم کنارش که سرشو برگردوند سمتمو با لبخند نگام کرد منم یه لبخند که اگه نمیزدم بهتر بود تحویلش دادم .

رویا_ساعت خواب!

_ خیلی حال داد تو عمرم اینطور نخوابیده بودم

تا رویا اومد جوابمو بده نگار از پله ها اومد پایین و گفت:

خوبه حداقل تو یه خواب راحت کردی من که این شبا اصلا خوابم نمیبره ...


romangram.com | @romangram_com