#دردسر_پارت_239
-همینم زیاده . بعد ساعت کاریت میام دنبالت بریم بیرون
-باشه
-من برم کلی کار ریخته سرم .باز بهت زنگ میزنم عزیزم . فعلا
-فعلا
گوشیو روی میز گذاشتم و باز سرمو برگردوندم جای قبلیش . اعصابم خورد بود خیلی زیاد . چرا برای اینکه اونشب خیلی درمونده بودم اونو وارد زندگیم کردم؟
دستامو روی سرم گذاشتم و از روی مقنعه موهامو فشردم و کشیدم ..
چه غلطی کردی نگار خانوم .
داشتم خودمو توی فوش غرق میکردم که تقه ای به در خورد به فکر اینکه کریمی یا صفری یا سهراب و رسول باشن گفتم بیا تو ..
در باز شد .سرم هنوز پایین بود ..
-نگار ..
با شنیدن این صدای اشنا مثل برق گرفته ها پریدم بالا ...
نیاوش بود . دستای گر گرفتمو روی شیشه یخ میز گذاشتم .
-تو ..
توی چشماش فقط غم بود . صورتش دیگه اون خنده و چال لپ و نداشت . فقط ته ریش بود و چین و چروکی میون ابروهاش .
یعنی اونم مثل ما زجر میکشید؟مثل باران شب تا صبح گریه میکرد؟مثل من تا خود صبح بیدار میموند ؟نه .. قطعا نه ..
romangram.com | @romangram_com