#دردسر_پارت_224

سهراب با خنده گفت

-الان وقتشه خودمونو بتکونیم

خندیدم .

رویا-خب خب خب باران کیکو ببر که مردیم گشنگی .

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم

-بیا منم بخور .

-نه کیک میخوام .

خندیدم .

باران با قدمای نامنظم پشت کیک رفت .چشماش از شدت اشک پف کرده بود ولی هنوز زیبا بود .

صدای بی جونش .قاطی با بغض بلند شد

-من . من باورم نمیشه واقعا .از خواهرام از همه دوستام .از هرکسی که اومده تشکر میکنم .

سهراب خندید و گفت

-فردین بازی کافیه . ببرش ..

رسول ادامه داد

-ببر.ببر .ببر


romangram.com | @romangram_com