#دردسر_پارت_222
(نگار)
از شوق میخندید .
رفتم سمتش صورت پر از بهت و خوشحالیشو ب*و*سیدم .
مستانه خندید و ب*و*سیدتم .
-تولدت مبارک خواهرکوچیکه ..
فقط نگاهم کرد . توی نگاهش اشک و تشکر و غم موج میزد .
ب*و*سیدمش و عقب رفتم و سپردمش به رویا .
دوباره بوی رز بلند شد .
دور خودم چرخی زدم اما چیزی ندیدم.
فکرمو درگیر کرده بود .
-دنبال چیزی هستی؟
با دیدن سهراب شوکه شدم و عقب رفتم .
-نه . دنبال چیزی نبودم ..
عرفانو از دور دیدم . سرش بیش از حد پایین بود و انگار یه چیزی عذابش میداد.
با ببخشید کوتاهی سهرابو ترک کردم و خودمو به عرفان رسوندم .
romangram.com | @romangram_com