#درنده_ولارینال_پارت_494
- یه جوری میگین انگار عجیبه ... شما خودتون وقتی که جوون بودین ... عاشق نشدین ؟
پیرزن به چشمان عسلی دخترک چشم دوخت . افکارش اما ناگهان در هم رفت و قلبش فرو ریخت . پسر کوچیکی صدایش کرد :
- مادرآلنا ! حالتون خوبه ؟
آلنا عصایش را فشرد و لبخند زد و گفت :
- من یه نظامی بودم ریتا ...
- نظامی ها هم می تونن عاشق بشن ... ریک یه نظامیه !
دختری که حال و حوش ده سال داشت پرسید :
- شما نظامی بودین ؟
- آره ... عزیزم .. با یه زره دودی رنگ بی نظیر .. موهای طلایی ای که روی شونه های زره می ریخت و شمشیری که بخشی از دستام بود . من یه جنگجو بودم .
پسر هفت _ هشت ساله ای پرسید :
- چند سال پیش ؟
- سالهای سال پیش عزیزم ... سالهای سال پیش ...
کودک دیگری پرسید :
- شما طلایی ها رو دیدین ؟
آلنا که از سوالات مکرر گیج شده بود ، پاسخ داد :
- بله .. عزیزم .... دیدم .
romangram.com | @romangram_com