#درنده_ولارینال_پارت_480
- من زندگیم رو به شوهرتون مدیونم ..
لایسا با صدای گرفته که به سختی از حنجره بیرون می آمد ، گفت :
- ولی زندگیش رو نجات ندادی ..
- من همه تلاشم رو کردم ..
لایسا لبخند تلخی زد :
- همه تلاشت رو ؟ !
روهان چند لحظه درنگ کرد و سپس گفت :
- بهم اجازه بدین ... توی تشیعش باشم
* * *
دانه های برف به قدری متراکم و به هم چسبیده می بارید که به نظر می آمد کسی گلوله های برفی به شیشه می کوبد . برف تا چند وجبی پنجره خانه آمده بود و گویی نمی خواست تمام شود . مرد آخرین صندلی چوبی را شکست و درون شومینه کوچک انداخت سپس پتوی کهنه ای را برداشت و روی دوشش انداخت . پسر کوچکش را در آغوش گرفت و به جسد همسرش خیره شد . اشک در چشمانش حلقه زد . پلک هایش داغ شد اما گریه نکرد . پیشانی پسر سه ساله اش را بوسید و آخرین تکه سیب زمینی خشک شده را به دهانش گذاشت . دیگر نه غذایی برای خوردن داشتند و نه هیزمی برای سوزاندن . جیره زمستانی ای هم که از طرف پادشاه برای این ماه دریافت کرده بودند نیز تمام شده بود و مرد نمی دانست دور دوم تقسیم مایحتاج چه زمانی خواهد بود . اگر اوضاع همینطور پیش می رفت ، از سرما و گرسنگی می مردند . ذهنش بازی سختی را با او آغاز کرده بود . در پس افکارش راهی وحشتناک به ذهنش می رسید . تنها چاره ای که برایشان مانده بود . اینبار اشک هایش جاری شد و شانه هایش لرزید . پسرش را سخت در آغوش فشرد . به هر قیمتی بود او را زنده نگه می داشت . با پلک هایی لرزان به جسد همسرش نگریست و به تنها راه زنده ماندنشان اندیشید .
* * *
" باد پاییزی به آرامی می وزید و صدای خرد شدن برگهای زرد و خشک زیر سم سه اسب ، سنجابها را می ترساند . سار کوچکی از روی شاخه یکی از درختان پر زد و چند برگ را روی سر یکی از مردان جوان ریخت . مرد جوان چشم های آبی درشتش را به بغل دستی اش دوخت و گفت :
- پاییز امسال سرد تره ... مگه نه ؟
جوان کناریش چشم های سبز براقش را به آسمان انداخت و پاسخ داد :
- اینو به بریان بگو که اصرار داشت ، چند روز اینده آفتابیه !
آدریان به جوان سوم نگاه کرد که موهای نیمه بلندش را جمع کرده بود و چشمان یاسی اش برگهای روی زمین را می نگریست . آدریان پرسید :
romangram.com | @romangram_com