#درنده_ولارینال_پارت_471


آیدن که به وضوح آشفته شده بود ، گفت :

- آروم ... ساده بگیر بریان ... عروست رو می رنجونی .

شیلا نیشخند ملایمی زد و پاسخ داد :

- من همین الان با یه رقیب زنده ملاقات کردم سرورم ... مرده ها ازارم نمی دن .

آیدن خندید . بریان نگاه شماتت باری به شیلا انداخت . شیلا ابروهایش را بالا برد و پاسخ نگاه بریان را داد . آیدن از روی تخت بلند شد و رو به روی بریان ایستاد . سرش را کنار گوش او گرفت و با صدای ارامی گفت :

- یه روزی بریان .. یه روز از روزهای آینده ... من گلوی تو رو می برم و با یه تیر توی قلبت زندگیت رو تموم می کنم ... بریان ... من می کشمت ... به بدترین شیوه ای که فکرش رو بکنی ... اما ... نه امروز ...

آیدن بریان را در آغوش گرفت و با لبخند ادامه داد :

- تو از پس بازسازی سالاریال بر میای .. مطمئنم . مطمئنم کوتاهی نمی کنی .. هر چی باشه هنوز روح و ذهنمون با هم برادرخونده اس .

بریان چشمانش را تنگ کرد و به آیدن خیره ماند . سپس تعظیم بلند بالایی کرد . آیدن گونه شیلا را بوسید و گفت :

- امیدوارم موفق باشی شیلا .

شیلا هم تعظیم کرد و دست در دست بریان به سمت درب خروج رفت . فلورا در میانه راه به آنها رسید و بریان را در آغوش کشید :

- کاش مجبور نبودی بری بریان .

بریان لبخند زد :

- به دیدنم بیا ملکه .

فلورا شیلا و بریان را بوسید و گفت :


romangram.com | @romangram_com