#درنده_ولارینال_پارت_465
- من وارث ولارینالم بریان... من ... نوه مشروع دالویش .
بریان با لحن سردی گفت :
- البته که هستید سرورم ...
سپس با تعظیم کوتاهی از کریشنا فاصله گرفت . "
با صدای زوزه گرگی از خواب بیدار شد . از اینکه دوباره خاطرات ذهنی بریان به او هجوم آورده بود ، بدش می آمد . می ترسید ، بریان هم به اعماق ذهنش نفوذ کند . می ترسید بریان حقیقت را درباره جسم آدریان دریابد . گرچه بعید می دانست . او حالا به واسطه هویتش قوی تر از بریان محسوب می شد چه در قدرت جسمانی ، چه در کنترل و تسلط ذهن . قاعدتا این او بود که این ارتباط ذهنی را تحت اختیار می گرفت و ایدن هیچ تمایتی نداشت حقیقت را آشکار کند . ترجیح می داد این وحشت و پچ پچ ها درباره آدریان ادامه پیدا کند . تمام قدرت پوشالی ای که آیدن توهم داشتنش را داشت ، ریشه در همین ترس مخفیانه اطرافیانش بود . ترس از آنچه محال می پنداشتند اما با این حال باز از آن وحشت داشتند .
حقیقت اما نه ترسناک بود و نه شگفت انگیز . حقیقت تنها تلخ بود . تلخی سوختن یک امید به همراه همه گذشته آیدن و هم خون هایش در آتشی بلند و نیست شدن ان در سوزو زوزه باد و جریان رود . حقیقت عجز آیدن در برابر سرنوشت . به زانو در آمدنش در برابر قطعیت مرگ . آیدن همه قوایش را برای پنهان کردن این ضعف به کار گرفته بود . از هیچ چیز دریغ نمی کرد . می خواست قوی باشد . می خواست از پا در نیاید اما تکمیل پروسه تنها ظاهر ماجرا را تغییر داده بود . آیدن هنوز هم از درون متزلزل و سست بود . نا امید و خسته . کسی که هیچ چیز برای از دست دادن و ایضا چیزی برای دلبستن نداشت .
فقط خودش می دانست چنین موجودی با هویت هیولایی کنونیش چقدر می تواند خطرناک باشد . به خصوص خشمی که حالا به طرز عجیبی کنترلش می کرد و در اکثر لحظاتش خودنمایی می کرد . سحری عجیب در چشمان شعله ور زن سرخ پوش می دید هر گونه اختیاری را از او سلب می کرد . شاید خودش هم به این بی رحمی کم تمایل نبود تا در حقیقت عجزش را پنهان کند . مضاف بر همه اینها آیدن درست از لحظه تخت نشینی اش سیطره تخت را بر خودش حس می کرد . تخت به او قدرت و غلظت قلب می داد . هر بار که به پادشاهی اش فکر می کرد ، دیگر از ان منزجر نمی شد .
از روی تخت برخاست . بالاپوش ابریشمی بلندی را به تن کرد و از اتاق خارج شد و به سمت بالکن قصر رفت . سایه زنی را دید که همانجا می گریست . چند گام نزدیک شد . زن برگشت و با وحشت چند قدم به عقب برداشت و به نرده های سنگی بالکن برخورد کرد . آیدن لبخند سردی زد و گفت :
- شیلا ؟
شیلا تعظیم کرد و با اضطراب به ایدن نگریست . آیدن ادامه داد :
- دلیلی برای ترس نیست .
شیلا سکوت کرد و سرش را پایین گرفت . آیدن به رو به رو نگاه کرد به برفی که همچنان می بارید و سرزمین یک نواخت سپید پوش . نیم نگاهی به شیلا انداخت و گفت :
- آزادت کردن .. از حبس اتاقت ؟
- فرمانده بریان دستور دادن ... گفتن شب اخر اقامتم رو بهتره آزاد بگذرونم .
- بهش حق می دم . اگه نمی خوای تو این شب اخر اینجا باشی ... می تونی بری .. مرخصی .
romangram.com | @romangram_com