#درنده_ولارینال_پارت_458
- موهبت ... موهبتی که به هیولاها نمی دنش ... یعنی اینقدر زشتیم ؟
روهان به آیدن نگریست و پس از اندکی درنگ گفت :
- اعلی حضرت ... من فکر نمی کنم شما یه هیولایید .
آیدن اخم کرد :
- و هیچ وقت به ذهنت نرسید که باید به جای من روی تخت می نشستی ؟ به عنوان تنها وارث مشروع ولارینال ... هیچ وقت میراث مادریت رو نخواستی ؟
روهان با اطمینان پاسخ داد :
- حتی بهش فکر هم نکردم ... سرزمینی که من پادشاهشم اینجاست ... میراث من اینجاست .... همین مقدار زمینی که میشه در طول یه روز تمام محیطش رو قدم زد .
آیدن ابرویی بالا انداخت و به راهش ادامه داد . چیزی به مرز نمانده بود . از شدت برف کاسته شده و هوا دیگر سوز آنچنانی نداشت . آیدن ایستاد و گفت :
- همینجا بایستید . ملیساندرا و من بقیه مسیر تا بالای این صخره رو تنها میریم .
روهان گفت :
- اعلی حضرت ... بذارین باهاتون بیام ...
آیدن گفت :
- نه روهان ... همینجا خداحافظی کن ... هیچ کس با ما اون بالا نمیاد ...
- من باید مرز رو باز کنم سرورم ...
- فکر کنم از همینجا هم بتونی ... این فاصله کافیه ...
- سرورم ...
romangram.com | @romangram_com