#درنده_ولارینال_پارت_443


بریان عرض اتاق سلطنتی پادشاه را پیمود . عجیب اینجا بود که هیچ تصوری از آیدن نداشت . گویی ارتباطشان کاملا قطع شده بود . تنها چیزی که می دید آتش بود و آتش . آشفته تر از آن بود که تمرکز کند . به سرباز نهیب زد :

- چرا همون موقع به من چیزی نگفتین ؟

- قربان فرمانده آیسار گفتن شما خوابیدین .

بریان با عصبانیت فریاد زد :

- و واقعا خواب من از این مساله براتون مهمتر جلوه کرد ؟ کی الان توی سرسراست .

سرباز با ترس و لرز پاسخ داد :

- شمشیر سرخ سرورم ..

بریان اخم کرد :

- ملکه ... اون حالا ملکه اس .

- من رو ببخشین ... بله .. ملکه .

بریان با پریشانی به سرباز اشاره کرد تا اتاقش را ترک کند . سرباز تا نزدیک در رفت و ناگهان سر گرداند و گفت :

- سرورم ...

بریان با چهره ای در هم رفته به او نگریست . سرباز با تردید و لکنت پرسید :

- فکر می کنین .. آیدن .. یعنی .. پادشاه ... می تونن .. یعنی .. آدریان رو ...

بریان با عصبانیت گفت :


romangram.com | @romangram_com