#درنده_ولارینال_پارت_433


- اعلی حضرت .

آیدن گفت :

- در رو باز کن .

- اما سرورم .

آیدن چشمانش را تنگ کرد و نگهبان با تردید در را گشود . اتاق درست همان طوری بود که آیدن تصور می کرد . قاب های نقاشی شکسته و آینه ای خرد شده . بریان روی تخت نشسته و سرش را میان دستانش گرفته بود . با دیدن آیدن به خودش مسلط شد و گفت :

- اعلی حضرت .

آیدن به سردی گفت :

- خودت رو مسخره کن .

بریان جا خورد :

- سرورم ... شما باید برای تاجگذاری آماده بشین .

آیدن فریاد زد :

- این چیزیه که بهم میگی ؟

- آروم باش .

- آروم باشم بریان ؟ آروم باشم . تو تونستی آروم باشی ... ببین چه بلایی سر خودت آوردی !

بریان که گیج شده بود گفت :


romangram.com | @romangram_com