#درنده_ولارینال_پارت_431
آیدن اخم کرد :
- من نیازی به تاثر و یا تاسف تو ندارم ... راهی پیدا کردی ؟
- البته قربان ... از اولش هم راهش رو می دونستم . اما تردید داشتم که بگم .
- خب ...
- سرورم ... هر روز قبل از طلوع صبح ... باید چشم ها ... سمت چپ سینش و دستهاش رو به خون تکشاخ آغشته کنین ... من تا سالها بدن همسرم رو اینجوری نگه میداشتم سرورم اما ....
- نمی خوام دیگه چیزی بشنوم .
- سرورم ... خواهش می کنم ... من سالها با یه جسد زندگی کردم ... برای یه جسد لباس خریدم .. با یه جسد جشن گرفتم .. با یه جسد عشق بازی کردم ... اما می دونین چی شد ... یه روز صبح دستم خورد به نوشیدنی داغ و پا و دستش سوخت ... برای اون سوختگی مرهم درست کردم ... چندین هفته مراقب جای زخمش بودم ... باید ظرف چند روز خوب میشد اما نه ... ترمیم نشد ... اون مرده بود ... و بعد همه صورت و بدنش رو با آب داغ سوزوندم ... و ترمیم نشد ... سرورم ... شما می دونین دارم از چی حرف می زنم ... من جسد همسرم رو سوزوندم قربان و برای همیشه با خاطراتش و خودش خداحافظی کردم ... تازه موندن جسم عزیزانمون این حقیقت رو عوض نمی کنه که اونا دیگه نیستن .
آیدن پیشانیش را ماساژ داد و گفت :
- تمومش کن تئون ... حرفات رو زدی ؟ برگرد به اتاقت .
-نه هنوز سرورم .
- چی دیگه مونده ؟
- حفاری ای که دستور داده بودین ... سخت بود دور از چشم بریان انجام بشه .
- خب ؟
- قربان اسکلت رو براتون اوردیم .
سپس پارچه ای پیچیده به هم را روی میز گذاشت . آیدن گره ها را گشود . صدای ساییده شدن استخوان ها به هم را می شنید و وقتی پارچه کاملا باز شد . دوباره همان استخوان و جواهرات آشنای پرنس آیدن را دید . از میان استخوان های شکننده انگشتان پرنس ایدن دو انگشتر را بیرون کشید و به دست خود گذاشت . احساس می کرد هر چه پیوندش با این شاهزاده هم نام که از قضا پدر خونی او هم محسوب می شد ، بیشتر شود ، احساس آرام تری خواهد داشت . شاید هم این تنها واکنشی عاجزانه در برابر ناتوانی اش در زنده کردن پرنس آیدن بود و یا کنشی در راستای پیوند بیشتر با مردگان . نیم نگاهی به اسکلت سر او انداخت و سپس آن را برداشت و گفت :
romangram.com | @romangram_com