#درنده_ولارینال_پارت_427


- سر فرصت برات توضیح می دم .. شاید زیر آفتاب گرم کنار دریاچه .

شیلا با تحیر گفت :

- زمستون تموم شد ؟

آلنا با لبخند پاسخ مثبت داد و دوباره به صحنه نبرد نگریست .

بریان در فاصله یک متری آدریان ایستاده و اخم کرده بود . ناباوری او نیز قابل کتمان نبود . اندکی به آدریان خیره ماند و گفت :

- پس راز زمستون این بود ...

آدریان نیم نگاهی به او انداخت . بریان سر گرداند و شعاع نور آفتاب و آب شدن برفها را دید که هر لحظه بیشتر می شود . بریان با لحن مطمئن تری گفت :

- راز زمستون همینه ...

آدریان به چشمان یاسی و براق بریان خیره شد و پرسید :

- چی ؟

- مرگ تو .. آدری

فلورا فریاد زد :

- بریان ..

بریان سر گرداند . فلورا شمشیر یخسازش که قلبی از خون داشت را به سمت بریان پرت کرد . آدریان گفت :

- نه بریان .


romangram.com | @romangram_com