#درنده_ولارینال_پارت_425
آلنا چندین متر بالاتر ، در اتاق آدریان ، با اضطراب و ناراحتی از اینکه نمی توانست کنار آدریان بایستد ، پرده را کمی کنار زده بود تا شاهد ماجرا باشد . شیلا بی تابانه گفت :
- چرا هیچ کاری نمی کنین ؟ بریان می کشدش ؟
آلنا سر گرداند :
- آروم شیلا ... نگران نباش . _ سپس رو به تارا کرد و ادامه داد _ آماده ای ؟
تارا روی پاهایش ایستا و به عصایش تکیه زد . قدش آنقدر خمیده شده بود که بدون عصا ایستادن برایش دشوار می نمود . تارا به آلنا نگریست و گفت :
- هنوز بهم اعتماد نداری ؟
آلنا شانه ای بالا انداخت و گفت :
- چاره ای جز اعتماد بهت ندارم گوژپشت ... نه چاره ای و نه دلیلی ...
تارا به آلنا نزدیک تر شد و گفت :
- ممکنه من فرصتش رو پیدا نکنم . نمی خواستم دربارش حرف بزنم اما داره خفم می کنه ... علاوه بر این می خوام بهت دلیل بدم ...
- چی داری میگی ؟
- آدریان برادر منه ... برادر خونی من .
آلنا چشمانش را تنگ کرد :
- اما ...
آلنا ادامه نداد . شیلا با دهان باز به تارا خیره شد اما او هم حرفی نزد . آلنا دوباره به صحنه نبرد نگاه کرد و قلبش فرو ریخته بود . به آدریان نگریست که در هیبت یک شاه بی بدیل مقابل لشگری عظیم ایستاده است .
romangram.com | @romangram_com